در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام تنها بود سازم ، دمساز و همرازم نه همزبانی نه بخت سازگاری نه دلستانی ، نه یار غمگساری نه دلفریبی نه مهی
ز درد هجران ، رسیده بر لبم جان چرا تو ای شب ! نمی رسی به پایان ؟ چرا چو بختم سیهی ؟
بی خبر ز حال مایی ، ای امید جان کجایی ؟ آتش غمِ نهانم ، می زند شرر به جانم ای بهار جاودانم
در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام تنها بود سازم ، دمساز و همرازم در انتظار تو دگر ، رسد چه شب ها به سحر کشیده ای گرچه پا ز برم ، نمی روی هرگز از نظرم به یادِ توشب ها تا به سحر ، به ماه بزم آرا می نگرم نوای سازِ من شبانه ، طنین و بانگ این ترانه ز سوز من بود نشانه