چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم دیده بر نمیباشد خلیل من همه بتهای آزری بشکست مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست ... خوشا دردی که درمانی ندارد سری کز عشق سامانی ندارد دلی بی مهر جانان هر که را هست دلی دارد ولی جانی ندارد خوش آن عاشق که با زلف و رخ دوست حدیث از کفر و ایمانی ندارد