باور ندارم در این زمونه یک هم زبونی گاهی بگیره از من نشونه من خسته از دل دل خسته از من در این میونه من بهترین را باور ندارم عاشقترین را باور ندارم در تیرگی ها تصویری از من باقی نمونده از قصه هایم جز می به دست ساقی نمونده قلب غمین را باور ندارم تا در ره عشق از خود گذشتن افسانه گشته با گریه هایم محراب دلها ویرانه گشته آن نازنین را باور ندارم
همچون پرستو رفتم به هر سو تا بی کرانه شاید پیامی گیرد دلم از یک آشیونه هرجا رسیدم هرگز ندیدم درد آشنایی گویی محبت در سینه مرده از بی وفایی در عمق شبها من گریه ها را ریزم به دامن شاید خدا را بینم بپرسم رسم وفا را یا از دل من سنگی بسازد از پرتو عشق رنگی بسازد یا گیرد از من این لحظه ها را قلب غمین را باور ندارم آن نازنین را باور ندارم من بهترین را باور ندارم عاشقترین را باور ندارم