آنکه حاله مردم دیوانه می داند منم آنکه سوزه سینه پروانه می داند منم آنکه در جامه محبت باده می ریزد تویی آنکه قدر ساغر و پیمانه می داند منم آنکه خلقی را به چشمی می کند افسون تویی آنکه افسون رخه جانانه می داند منم آنکه دل می سوزد و افسانه می سازد تویی وآنکه از سوزه جگر افسانه می سازد منم تا به ابروی تو محراب است و چشمت می فروش آنکه راهه مسجد و می خانه می داند منم خانقایی هست در عالم برایآب و خاک وانکه از دل راهه آن کاشانه می داند منم جمله درویشانه عالم ساکن آن خانه اند آنکه نــــام صــــاحـــب آن خـــــانه مــی دانــــد منـــــم