خالق هستی نظر کن من غریب روزگارم باغبانم را خبر کن تا ببیند برگ و بارم بی کس و دور از دیارم من غریب روزگارم باغبانم را خبر کن تا ببیند برگ و بارم خلوت پر عشق من پر شور من پر حال من آن مستی احوال من کو روز من کو شام من ماه من کو سال من آن اختر اقبال من کو پیری رسید از ره و زین جان توان رفت فریاد بی کسی به دل آسمان برفت مویم سپید گشت و چه گویم ز بخت خویش دوری بشد کز آتش این دودمان برفت ای زمین نفرین بر این بد گردشی های تو بادا ای زمان آتش به این امروز و فردای تو مبادا من کی از دست تو راحت می شوم راهی شهر محبت می شوم من چه هنگامی به یاران می رسم فارغ از این کنج عزلت می شوم