مرد سرگردان دردم در سراب زندگانی حاصلی جز غم ندیدم من ز دورانه جوانی من که کیکیرم خدایا از غمه هر روزه خود شکوه ها دارم ز هستی با زبان بی زبانی ناله شبگیره یک مرد اسیرم تک درختی خشک و تننها در کویرم من همان آشفته دل فرزند آهم آه سرد و استخوان سوزه نهانی